تبليغاتX
ترنج - سانچو ،مجسمه ،پیانو ... بخشین شما چسب زخم ندارین؟
نوعی از مرکبات که از پوست آن مربا سازند... در دست اسکندر هم دیده شده : سکندر بیامد ترنجی به دست ...

این ماجرا واقعیه:

 

- صلات گرما و وسط ظهر گند یه روز تابستون یا وسط ظهر یه روز گند تابستون ، شایدم وسط ظهر یه روز تابستون گند، یه پسر بچه ی کوچولو و تخس اومد توی فروشگاه ... تا اومد توو، چشمم افتاد به مجسمه مادر پشت سرش وسط میدون...

لباس نارنجی پوشیده بود با سر و وضعی تر و تمیز یه کلاه هم (از این کلاه لبه دار ها)که برعکس گذاشته بود سرش...

چسب زخم روکه روی انگشتم دید وسط اون همه آدم اومد کنار من – دم صندوق فروشگاه – و با صدای با مزه ش گفت: آقا چسب زخم نمی خواین؟.....

برق از چشام پرید و تازه فهمیدم چی شده .... البته بقیه هم مثل من متعجب نگاه می کردن و پسر کوچولو خیره تو چشمام که تورو خدا یه دونه بخر .... فقط دوتا مونده.... تورو خدا....

اون قدر خوشتیپ و با نمک بود که آدم....

- آدمی ، بی سواد....

- خیلی خوب.... خلاصه اصلاً بهش نمی اومد که...

دیگه کم کم  بهم داشت آویزون می شد و تاب می خورد که مسئول صندوق بهش یه چشم غره رفت  وپسره یه خورده از شدت عملش کاست...

بهش گفتم : من چسب زخم نمی خوام ... اصلاً من دستم زخم نیست برای جلو گیری از ضربه بستم نگاه کن و ....

پسره دید از من آبی گرم نمی شه، رفت سراغ یه خانمومه و دو باره همین بساط.

هر جا که می رفت یه فروشنده یا مسئول بهش چشم غره می رفت و پسره می رفت سراغ نفر بعد....

در هر حال دید خبری از مشتری برای چسب زخم هاش نیست....

دوباره اومد طرف صندوق.... صندوق دار که از چشماش معلوم بود از دست بچه کوچلوی ما بد جوری عصبانیه آماده شد که یه چیزی به پسره بگه...

آقا کوچولو دم صندوق وایستاد دوباره نگام کرد ، بعد رو کرد به فروشنده و گفت : آقا آب می خوام.

فروشگاه ساکت شد.... همه به بچه نگاه کردن.... صندوق دار گفت : نداریم.!!!!!!

با ناباوری گفت :آب ... یه لیوان آب می خوام. صندوق دارگفت: میگم نداریم می فهمی!!!!!

نا خدا گاه چشمم افتاد به سینی لیوان های خالی چایی که روی میز بغل دست صندوق دار بود... قد پسر بچه کوتاه بود و مطمئناً نمی تونست ببینه شون...

بچه کوچولو یه نگاهی کرد که .... با خودش گفت یعنی یه لیوان آب هم ندارین .... من تشنمه... من تشنمه....

شنیدم مطمئنم که شنیدم صدای نفس شو.... می خواستم داد بزنم  بچه تشنه است.... آخه .... شیطونه میگه برم شمشیرمو بیارم بزنم نصفش کنم ، زحمت دن کیشوت  هم کم بشه....

بچه کوچولو با بغض دوید بیرون....

روزگار با مزه ای شده.... آب دست یه بچه هم که مرهم می فروشه واسه ی زخممون، نمی دیم....بعد توی یه جای مثلاً آدم حسابیه  با کلاس مغازه داریم.... می فروشیم به آدم حسابیا.... از آدم حسابیا خرید می کنیم....

با بغض بدون بیرون یعنی خیلی بده....

تو هم برای مرهم زخمت می تونی بدویی تا .... البته با بغض .... که پیداش کنی ...

مهم زخمه.....

مهم مرهمه.....

مهم بغضه.....

مهم دَویدنه....

مهم گیرنیاوردنه مرهمه...

از همه بدتر....  وقتی که دیر شد ، دیگه مهم نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:48  توسط سانچو  |