درميان مرداب, نیلوفری افق لاجورد خورشید را نشسته بود به تماشا.
سنجاقکی تکیه داده بود به گون,
و پروانه ای می رقصید به بزم شامگاهی تالاب.
در انتهای مرداب تنها بر لبه ی اسکله ای کوچک ... ماه.
زاغی می خواند خورشید را به وداع,
پروانه هنوز می رقصید.
با پریدن سنجاقک گون نیز به رقص آمد,
دیری نپایید سنجاقک و نیلوفر وگون به خواب رفتند,
تا .....
در خلوت شب, ماه می رقصید با پروانه در آب.