تبليغاتX
ترنج - سانچو، ترنج، سپیدار......... دن کیشوت ، پنیر،جا پنیری.
نوعی از مرکبات که از پوست آن مربا سازند... در دست اسکندر هم دیده شده : سکندر بیامد ترنجی به دست ...

 راهم رو کج کردم به طرف جاده فرعی ...آشنا بود .... انگار یه بوی دیگه ای می داد....پا گذاشته بودم توی گذشته....

اما تنها...

چشمام رو بستم ... از پیچ اول چهل قدم ....که البته قدم بچه گی ها کوچکتر از حالا ست....پس حدوداً سی قدم...

حال سمت چپ .... بازم طبق محاسبه حدود سی قدم دیگه.... یه جاده به سمت بالا.... وحتماً ده قدم ....

رسیدم.... سمت چپ باید یه تپه باشه.... می ترسیدم چشمم رو باز کنم....

نمی دونستم چه اتفاقی ممکنه بیافته... شاید یه برج ، شاید یه مغازه ....

صدای خنده ی دوتا بچه مطمئنم کرد که چشمم رو باز کنم .... خودش بود ، مثل قدیم ها ، حتی استوار تر و انگار قوی تر از اون موقع ها ایستاده بود... بالای تپه یک درخت سپیدار قد کشیده بود تا آسمون که اگه می خواستی نوک درخت رو ببینی حتما نور خورشید چشمت رو...

همیشه تا دم تپه دستم توی دست مادرم بود... پشت تپه یه برکه و چند تا قوی سفید....

گرمای دست مادر توی دستم می موند وقتی دم تیه دستم رو ول می کرد تا بدوم و برم بالای تپه.... کنار سپیدار....

نسیم خنکی می اومد و مادر روی نیمکت پایین تپه زیر یه درخت چنار می نشست....

کسی رد نمی شد... من بودم و مادر و سپیدار....

مادر هیچ وقت بالای تپه نیومد ...همون پایین می موند....

به چی فکر می کرد ؟ هیچ وقت به این موضوع توجه نکردم... حتی یادم نیست که خودم به چی فکر می کردم.

فقط شیطونی و ورجه وورجه....

چرا بیست ساله که یادم نیست سپیدار بچه گی هام رو؟...

چرا اطرافیامون یه جوری نیستن که سپیدار ها کنار مون بمونن؟....چرا ما ازپیش سپیدار ها می ریم ؟ چرا وقتی  بعضی ها بهمون از سپیدار ها می گن یادمون نمی آد؟

همیشه سپیدار ها منتظر ما می مونن.... سر جاشون محکم تر از قبل....

توی این بیست سال چرا وقت نداشتم بهش سر بزنم؟....

دن کیشوت یه موقع هایی از این چیز ها بهم میگه...

ترنج یه عطری می ده زندگی...

خنکی ... هوای تازه....

با دن کیشوت توی نبرد ها.... کنار آسیاب ها....کنار پنیر....انگار چاقو ها باید کنار جا پنیری باشن به رسم عادت... به آداب میز.... اما نه چاقو روی پنیر ها و نه ترنج ها زیر پا.... جا پنیری برای محافظت از پنیره....  جای پروانه کنارسپیداره ، کنار آبی .... 

بوی عطر ترنج منو به یاد سپیدار میندازه. حالا دور سپیدار بچه گی هام یه پروانه هم هست.

اون روزها نه  پروانه ای کنارم بود ونه ترنجی....

و بیست سال بعد....ترنج. 

شاید مادرم اون موقع به سپیدار بچه گی هاش فکر می کرد.... سپیدارش حتماً هنوز منتظرشه....

بعد از بیست سال وقتی تو چشم های سپیدار نگاه کردم فهمیدم که منتظرم بوده....

ترنج نگفت ولی یادم انداخت.... اون قدر آروم شدم که یادش افتادم ... دلم براش تنگ شد ... الان برای ترنج هم...

می خواستم با خودم ببرمش ولی نیومد چون منتظر بقیمون بود...

هنوزم منتظره.... سپیدار ها ... همه شون تنهان...

سپیدار بچه گی های مادر رو باید پیدا کنم... حتماً هنوز منتظرشه....این رو وقتی تو چشماش نگاه کردم فهمیدم ، برای هر دو شون.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 17:39  توسط سانچو  |