هراس از جراحت سرخ حضور شان به سپيدي استخواني كه به سايش هاي بي امان دشنه به درد مي نشست موج فغان شان را بر پهنه ی دشت می گستراند .
نعره ی شان آسمان را مي شكافت ...
خنده ها شان به گوش می رسید ....
غنایم....کرم ها...
آسیاب ها می چرخیدند... و آنها تنها بر دشت مردگان می تاختند ....
هنوز خواب بود....
هنوز خواب است....
حضور کرم ها بر جنازه اش ....
ودر راه گوسفندي نبود.
و نه خونی بر در خانه ی شان به نشان عهد...
هركدام زخمي مي نشاندند ....
آتشي بر افروخت....
و بشارت داد بر دفع بلا...
کفتارها نیز گريستند. بلا دفع نشد...
تنها درخت ها ماندند .....