این ماجرا واقعیه:
- صلات گرما و وسط ظهر گند یه روز تابستون یا وسط ظهر یه روز گند تابستون ، شایدم وسط ظهر یه روز تابستون گند، یه پسر بچه ی کوچولو و تخس اومد توی فروشگاه ... تا اومد توو، چشمم افتاد به مجسمه مادر پشت سرش وسط میدون...
لباس نارنجی پوشیده بود با سر و وضعی تر و تمیز یه کلاه هم (از این کلاه لبه دار ها)که برعکس گذاشته بود سرش...
چسب زخم روکه روی انگشتم دید وسط اون همه آدم اومد کنار من – دم صندوق فروشگاه – و با صدای با مزه ش گفت: آقا چسب زخم نمی خواین؟.....
برق از چشام پرید و تازه فهمیدم چی شده .... البته بقیه هم مثل من متعجب نگاه می کردن و پسر کوچولو خیره تو چشمام که تورو خدا یه دونه بخر .... فقط دوتا مونده.... تورو خدا....
اون قدر خوشتیپ و با نمک بود که آدم....
- آدمی ، بی سواد....
- خیلی خوب.... خلاصه اصلاً بهش نمی اومد که...
دیگه کم کم بهم داشت آویزون می شد و تاب می خورد که مسئول صندوق بهش یه چشم غره رفت وپسره یه خورده از شدت عملش کاست...
بهش گفتم : من چسب زخم نمی خوام ... اصلاً من دستم زخم نیست برای جلو گیری از ضربه بستم نگاه کن و ....
پسره دید از من آبی گرم نمی شه، رفت سراغ یه خانمومه و دو باره همین بساط.
هر جا که می رفت یه فروشنده یا مسئول بهش چشم غره می رفت و پسره می رفت سراغ نفر بعد....
در هر حال دید خبری از مشتری برای چسب زخم هاش نیست....
دوباره اومد طرف صندوق.... صندوق دار که از چشماش معلوم بود از دست بچه کوچلوی ما بد جوری عصبانیه آماده شد که یه چیزی به پسره بگه...
آقا کوچولو دم صندوق وایستاد دوباره نگام کرد ، بعد رو کرد به فروشنده و گفت : آقا آب می خوام.
فروشگاه ساکت شد.... همه به بچه نگاه کردن.... صندوق دار گفت : نداریم.!!!!!!
با ناباوری گفت :آب ... یه لیوان آب می خوام. صندوق دارگفت: میگم نداریم می فهمی!!!!!
نا خدا گاه چشمم افتاد به سینی لیوان های خالی چایی که روی میز بغل دست صندوق دار بود... قد پسر بچه کوتاه بود و مطمئناً نمی تونست ببینه شون...
بچه کوچولو یه نگاهی کرد که .... با خودش گفت یعنی یه لیوان آب هم ندارین .... من تشنمه... من تشنمه....
شنیدم مطمئنم که شنیدم صدای نفس شو.... می خواستم داد بزنم بچه تشنه است.... آخه .... شیطونه میگه برم شمشیرمو بیارم بزنم نصفش کنم ، زحمت دن کیشوت هم کم بشه....
بچه کوچولو با بغض دوید بیرون....
روزگار با مزه ای شده.... آب دست یه بچه هم که مرهم می فروشه واسه ی زخممون، نمی دیم....بعد توی یه جای مثلاً آدم حسابیه با کلاس مغازه داریم.... می فروشیم به آدم حسابیا.... از آدم حسابیا خرید می کنیم....
با بغض بدون بیرون یعنی خیلی بده....
تو هم برای مرهم زخمت می تونی بدویی تا .... البته با بغض .... که پیداش کنی ...
مهم زخمه.....
مهم مرهمه.....
مهم بغضه.....
مهم دَویدنه....
مهم گیرنیاوردنه مرهمه...
از همه بدتر.... وقتی که دیر شد ، دیگه مهم نیست.
درميان مرداب, نیلوفری افق لاجورد خورشید را نشسته بود به تماشا.
سنجاقکی تکیه داده بود به گون,
و پروانه ای می رقصید به بزم شامگاهی تالاب.
در انتهای مرداب تنها بر لبه ی اسکله ای کوچک ... ماه.
زاغی می خواند خورشید را به وداع,
پروانه هنوز می رقصید.
با پریدن سنجاقک گون نیز به رقص آمد,
دیری نپایید سنجاقک و نیلوفر وگون به خواب رفتند,
تا .....
در خلوت شب, ماه می رقصید با پروانه در آب.
اما تنها...
چشمام رو بستم ... از پیچ اول چهل قدم ....که البته قدم بچه گی ها کوچکتر از حالا ست....پس حدوداً سی قدم...
حال سمت چپ .... بازم طبق محاسبه حدود سی قدم دیگه.... یه جاده به سمت بالا.... وحتماً ده قدم ....
رسیدم.... سمت چپ باید یه تپه باشه.... می ترسیدم چشمم رو باز کنم....
نمی دونستم چه اتفاقی ممکنه بیافته... شاید یه برج ، شاید یه مغازه ....
صدای خنده ی دوتا بچه مطمئنم کرد که چشمم رو باز کنم .... خودش بود ، مثل قدیم ها ، حتی استوار تر و انگار قوی تر از اون موقع ها ایستاده بود... بالای تپه یک درخت سپیدار قد کشیده بود تا آسمون که اگه می خواستی نوک درخت رو ببینی حتما نور خورشید چشمت رو...
همیشه تا دم تپه دستم توی دست مادرم بود... پشت تپه یه برکه و چند تا قوی سفید....
گرمای دست مادر توی دستم می موند وقتی دم تیه دستم رو ول می کرد تا بدوم و برم بالای تپه.... کنار سپیدار....
نسیم خنکی می اومد و مادر روی نیمکت پایین تپه زیر یه درخت چنار می نشست....
کسی رد نمی شد... من بودم و مادر و سپیدار....
مادر هیچ وقت بالای تپه نیومد ...همون پایین می موند....
به چی فکر می کرد ؟ هیچ وقت به این موضوع توجه نکردم... حتی یادم نیست که خودم به چی فکر می کردم.
فقط شیطونی و ورجه وورجه....
چرا بیست ساله که یادم نیست سپیدار بچه گی هام رو؟...
چرا اطرافیامون یه جوری نیستن که سپیدار ها کنار مون بمونن؟....چرا ما ازپیش سپیدار ها می ریم ؟ چرا وقتی بعضی ها بهمون از سپیدار ها می گن یادمون نمی آد؟
همیشه سپیدار ها منتظر ما می مونن.... سر جاشون محکم تر از قبل....
توی این بیست سال چرا وقت نداشتم بهش سر بزنم؟....
دن کیشوت یه موقع هایی از این چیز ها بهم میگه...
ترنج یه عطری می ده زندگی...
خنکی ... هوای تازه....
با دن کیشوت توی نبرد ها.... کنار آسیاب ها....کنار پنیر....انگار چاقو ها باید کنار جا پنیری باشن به رسم عادت... به آداب میز.... اما نه چاقو روی پنیر ها و نه ترنج ها زیر پا.... جا پنیری برای محافظت از پنیره.... جای پروانه کنارسپیداره ، کنار آبی ....
بوی عطر ترنج منو به یاد سپیدار میندازه. حالا دور سپیدار بچه گی هام یه پروانه هم هست.
اون روزها نه پروانه ای کنارم بود ونه ترنجی....
و بیست سال بعد....ترنج.
شاید مادرم اون موقع به سپیدار بچه گی هاش فکر می کرد.... سپیدارش حتماً هنوز منتظرشه....
بعد از بیست سال وقتی تو چشم های سپیدار نگاه کردم فهمیدم که منتظرم بوده....
ترنج نگفت ولی یادم انداخت.... اون قدر آروم شدم که یادش افتادم ... دلم براش تنگ شد ... الان برای ترنج هم...
می خواستم با خودم ببرمش ولی نیومد چون منتظر بقیمون بود...
هنوزم منتظره.... سپیدار ها ... همه شون تنهان...
سپیدار بچه گی های مادر رو باید پیدا کنم... حتماً هنوز منتظرشه....این رو وقتی تو چشماش نگاه کردم فهمیدم ، برای هر دو شون.
هراس از جراحت سرخ حضور شان به سپيدي استخواني كه به سايش هاي بي امان دشنه به درد مي نشست موج فغان شان را بر پهنه ی دشت می گستراند .
نعره ی شان آسمان را مي شكافت ...
خنده ها شان به گوش می رسید ....
غنایم....کرم ها...
آسیاب ها می چرخیدند... و آنها تنها بر دشت مردگان می تاختند ....
هنوز خواب بود....
هنوز خواب است....
حضور کرم ها بر جنازه اش ....
ودر راه گوسفندي نبود.
و نه خونی بر در خانه ی شان به نشان عهد...
هركدام زخمي مي نشاندند ....
آتشي بر افروخت....
و بشارت داد بر دفع بلا...
کفتارها نیز گريستند. بلا دفع نشد...
تنها درخت ها ماندند .....