زره و کلاه خوودش سالها بود که خاک می خورد , سالها که چی بگم , هشت سال بود.
بهم گفت ازش پرسیدن : کی میآد دنبالت ؟
جواب داده بود: سانچو وبابام.
- صدای چی بود ؟
- شمشیرم افتاد رو زمین.
گاهی وقتا آدم یادش میره که قبلا شووالیه بوده , حالا درسته که من تو مزرعه کار می کنم ومحصول خوبی دارم...
(صدای زنگ تلفن)
- الو؟
- سلام, خیری هستم از خبرگذاری...
- من مصاحبه نمی کنم این صدبار...
- استاد قطع نکنید فقط چند تا سوال...
- یه دقیقه گوشی...
چی داشتم می گفتم ؟ ....آهان محصول خوب .آره یه باغ نارنج دارم البته فقط یکی از درختاش میوه می ده اونم یکی...تعجب نداره , یه دونه ترنج...مهم اینه که پرتقال و نارنگی و خرمالو نیست, دیگه نگم از هویج.
- الو؟ ببخشید استاد مزاحم شدیم؟
- نه خیر دستم بند بود اجازه بدین بزنم رو اسپیکر فون بعد درخدمتم...
(یواشکی اشاره می کنه وچشمک میزنه)
- با منی؟
- آره بیا جلو...می خوام در گوشی بگم این یارو نفهمه...یه ترنج اگه قلمبه باشه و درست حسابی برای تمام عمر بسه...البته باید بدویی دنبالش...
- الو؟
- آقا من درخدمتم.
- می خواستیم از مبارزاتتون بپرسیم شما پیشکسوت نسل شوالیه ها هستین...
- گفتید مبارزات , یادمه یه روز توی بازار می رفتم , شاید توی بازار می رفت...می دونین بیشتر توی کارها دست می دیدم نظر دن کیشوت هم همین بود...خلاصه یه زره قدیمی دیدم فکر می کنم مال دن کیشوت بود...خریدمش, مبازرات من از همون جا شروع شد...
- شما نمایش هم می دین؟
- منظورتون معرکه و سینی پاره کردن و عربده کشیدنه؟
- نه منظورم نمایشه...
- بله از بیست و هفت شب قبل از عیدهشت سال پیش دن کیشوت وسانچو...
- از مبارزاتتون بگین...
- مبارزات من توی دو محور خلاصه می شد , یکی سر باغ و یکی هم سر ... اون یکی هم سر همون باغ بود ولی یکی سر اینکه چی بکاریم یکی سر موقعیت و فضای اون باغ.
اینکه چی بکارین هم توی مبارزات شما اثری داشت؟
- بله خوبا لبته تعیین کننده نبود چون انتخاب ترنج با من نبود البته من خودم ترنج رو ..., دراصل...ماجراش طولانیه اما فقط اینو بگم وقتی رفتم تو, ترنج اونجا بود...راستی گفتید اثر یادم افتاد از بازار و دست و...یه آرمان که نزدیکه برای هرکس...توی بازار, توی اثر... البته برای ماهی ها / 7
- ترنج در بیست و هفت شب قبل از عیدهشت سال پیش دن کیشوت وسانچوچه نقشی داره؟
- شما می خواین از مبارزات من بپرسین یا ترنج؟
- چه فرقی داره؟
- من برای باغ مبازه می کردم... ترنج خودش میوه شد توی این باغ...ببخشید گوشی...
(چند نفر با شادی و خوشخالی ریختن تو و شروع کردن به تبریک گفتن)
- چی شده ؟ خدا نکرده...
(همه باهم خوندن ای زیبا , ای رعنا...ای زیبا , ای رعنا...)
- تو باعث افتخاری... وای بریم به همه خبر بدیم...
- آقا ببخشید من در خدمت شما هستم...از مبارزات بگم برای باغ... صبح زره می پوشیدم می رفتم باغ وجنگ می کردیم سر دیوار , درخت ها ...نتیجه نمی داد , می خواستن ازم بگیرن ... منم اینقدر وامیستادم تا خسته می شدن و می رفتن.شب دوباره همین بساط بود و ...
وقتی می رفتن زره رو در می آوردم عین بچه ها می زدم زیر گریه... فردا صبح باید بریم اسباب کشی کمک... شما ها ول کن نیستین ها...
- از سانچو بگین.
- سانچو تو راسته غلام خان بود که هفته پیش از اون راسته به دعوت یکی از دوستان نرفت یه راسته دیگه.
ما بعد از کلی مبارزه تونستیم باغ رو برای خودمون سند بزنیم...
- با ما حال می کنی رفیق؟
- بله؟
- ببخشید با یکی ازدوست هام بودم ...
- دن کیشوت همون روزها خونه ی اجدادیش رو فروخت و در قلعه رو باز کرد و باغ و میوه و ... از دست داد , البته الان همه رو دوباره جمع کرده ولی به سختی...
- کی لقب شوالیه گرفتین؟
- خیلی وقت نیست , در اصل بعد از مبارزات , سالهاست که زره داره خاک می خوره و من به گل های باغچه می رسم .چند وقت پیش رفتم دیدن دن کیشوت, دیدم داره زره آماده می کنه برای مبارزه...
می گفت : مژده گونی می دم اگه کسی بهم بگه شمشیرم کجاست...
یاد زره ام افتادم , یه نامه پشت در بود...بعد از یک سال...من می خواستم که اون نامه رو بفرستم ... خلاصه مشغول تمیز کردن زره بودم که بوی مبارزه برای منم پیش اومد...
من نامه نفرستاده بودم ولی باید می رفتم نمایش . توی زیر زمین ته آخرین اتاق که زیر پله بود ازدل تارکی, زره رو درآوردم ... البته دفعه بعد بهتر بود و دفعه بعدش , هر دوتا پنجشنبه بود...چی شد؟
- بله ؟
- فهمیدم ... ماهی ها / 21 , جلوی مجسمه , اون روز دوباره زره تنم کردم...دن کیشوت هم نمی ذاره زره خاک بخوره ... دن کیشوت رادیو زیاد گوش می ده و سانچو و دن کیشوت مبارزه می کنن هنوز...
- به عنوان آخرین سوال , چرا مبارزه می کنید؟
- والا ما که چرب شدیم و پرز درآوردیم به قول ... بیا یه دقیقه این ورپیش ما بشین ...
(دن کیشوت زره می پوشه)
شما تا حالا چیزی درباره دژمونی شنیدین...سانچو و دن کیشوت . باغ و ترنج برای زندگی کافین...باید باغ رو زود ساخت قبل از اینکه برای مبارزه پیربشین...
اگه باغ آروم باشه , ترنج همیشه توش هست.
- باغ رو بساز...از بیرون دارن می آن...
- تو چند تا چایی خوردی ؟
- من یکی
- پس چرا چایی من نیست؟
- تو دو تا خوردی بی شرف...
- من یکی خوردم
- پس این استکان ماله کیه؟
نذار باغ رو کوچیک کنن اونا به توی باغ کاری ندارن.
- چند نفریم برای نهار؟
- پنج نفر
- برای هر نفر دو سیخ کباب بسه دیگه نه؟
- آره
- پس پنج × دوتا؟
- چهار ده تا.
می دونین ترنج هم شوالیه س؟
- الو ... الو...ببخشین...صدا نمی آد...ما هنوز سوال داریم... الو ...الو
معلومه وسط کامواها درخت نبود ، نمی دونم از کجا افتاد ولی تا خورد توی سرم حافظه م پاک شد و رفتم تو فکر.
نیروی جاذبه که قبلا کشف شده اونم با سیب پس این چی چیه ؟ از کجا اومده؟
راستش هر چی فکر کردم و ورجلا زدم - به قول دن کیشوت - چیزی دستگیرم نشد جز اینکه یک سری کاموا و کلاف های مختلف با رنگ های خوشگل و باحال هی اضافه می شد... دروغ نگم همش کاموا نبود نخ و پشم و کرک ... هم بود که داشتن منو میبافتن.
ترنج توی دستم نموند، قل خورد و رفت و منم به دنبالش...
اون موقع مطمئن نبودم ترنج بود یا نه ولی نارنجی بود و خوشبو...پرتقال و نارنگی هم نبود و چون رو سرم له نشد خرمالو هم نبود ، دیگه نگم که چرا هویج نبود...
خلاصه ما بدو ترنج قل بخور، وسط کامواها... رسیدم بهش ، نه درست بود یه ترنج قلمبه و درست حسابی.
چون حافظه م پاک شده بود نمی شناختمش اما خیلی آشنا بود... بهش گفتم:
- من نمی دونم کیم ... خودمو گم کردم از وقتی خوردی تو سرم ، ببخشید شما؟
- نرنج م ، مال این جا نیستم.
- بهتر از ترنجی ، ولی نموندی چرا؟
- تو ؟ می تونم بهت بگم تو؟
- حتما.
- چرا آشفته ای؟
- غریب... از شهر... آشنا...
می خواست بگه که پریدم وسط حرفش و گفتم از کدوم جهان ؟ چرا این جا ... چرا تو سر من؟
چیزی نگفت... حق داشت من لحظه ورود اون اونجا بودم که خورد تو سرم شاید م اون وقتی من می خواستم برم تو اونجا بودکه یهو همه چی جلوی چشمام قرمز شد...
در اصل ترنج ، تو سر من نخورد ....ترنج تو سر من خورد(فرقشو منو ترنج می دونیم)
هنوزم چیزی نمی گفت...
گفتم منظوری نداشتم از سوالم به هر حال مایه ی خوشحالی شد که دیدمت... راستی چرا اینقدر سبکی مثل پر... مثل پروانه....
فقط نگام کرد و خندید ... دیگه نپریدم وسط حرفش که گفت:
- سر چی ؟ از سر خبر نداری .... چرا؟
- سر ؟ کدوم سر ؟ همونی که خوردی بهش؟
- مگه نگفتی من سبکم مثل پر؟ پس ... من چه جوری ام؟
ببخشید شما گفتید خرمن گل در بزم دل ربایی؟ راستی جریان سر گدایی بر آستان چی چی بود؟
گفت ببخشید من باید برم. گفتم وسط این همه کاموا... نگام کرد ....گفتم منظورم اینه که من چه جوری برم؟
ای بابا شما گفتین بوی زلف و راهنمایی و ....
یه کاموای قرمز اومد جلو ... ترنج رفت و کاموا قرمزه دنبالش و منم دنبال کاموا قرمزه...
خیلی وقت بود دنبال کاموا قرمزه می رفتم یه روزایی هم صورتی ... یه کفشی مثل کفش کوه هم بود.
تموم شد .... قصه نه ، نخ و کاموا ها تموم شد.
یه خورده جلو تر دم یه درخت ، نرنج لم داده بود به ریشه اش و داشت استراحت می کرد.
برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم، پر از نخ و کاموا و کلاف ... بین منو ترنج چند تا کلاف پیچیده بود که قل خورده بود وتا پای درخت رسیده بود...
صورتی ، قرمز ، سرمه ای ، کرم ، سبز.
از کلاف ها اومدم بیرون و پنج تا کلاف گوله شده ی بین خودمو ترنج رو برداشتم و رفتم جولو پیش ترنج.
با خودش می شد شیش رنگ...
نگام کرد دوباره...... مثل همیشه. چقدر آشناس. گفتم :
- بشینم اینجا؟
- ببخشید تو از نوش لعل و آرزو وکشتن حرف زدی؟
- توهم می شنوی؟
- من نشنیدم ولی تو گفتی .
کلاف ها رو بهش نشون دادم و گفتم :
- خوبه؟
- ساده اس و مثل همیشه خوبه...
- شیش رنگ خاصه با خودت.
- خاص نگو ...
- باشه ولی اینا فرق می کنه(خندید) شیش رنگه با خودت . برای تقاشی کردن کافیه . نه ؟ خستگی چشمامون در می ره برای بهار و پاییز و ....هر فصل.... هرجا.
-...............................
گفتم دو تا سوال دارم می شه بپرسم؟...... من چه رنگی ام به نظرت؟......می شه ترنج صدات بزنم؟
چون حتی نمی تونستم خواب رو صدا بزنم...
- ...دیوانه...
- خوب می ترسیدم ترنج بیدار بشه , بعد تازه اگه خواب بیاد که نمی تونم دنبال ترنج بگردم...چون خواب ممکنه منو نبره پیش ترنج...خودم باید یه کاری بکنم.
کجا می ری بی تربیت دارم حرف میزنم؟
راستی شما می دونین خواب ، شبا ترنج رو کجا می بره؟
- یه روزایی یه جور دیگه س... یه روزایی بعد از یه سال و خورده ای , فرق می کنه...تویه یه روزایی یه حس خوب هست...می دونی تویه یه روزایی که فرق می کنه, یه آدمایی نیستن , اما توی اون روزایی که روزای دیگه مثل اونا نیست یه آدمایی هستن.
سرم محکم خورده به دیوار...
دوره سرم پروانه می چرخه...
- گنجشک . تن تن که می خونی…
- راستی گفتم پروانه ! آشناس , انگار یه روزه ...
- به خدا اگه یه دفعه دیگه روز روز کنی همچین میزنمت که ...
- خیلی خوب بابا... چی میگفتم؟...آهان پروانه...
سرم خورد تو دیوار و پروانه دورسرم چرخید...
- دیوانه اس.
- کجا سرم خورد تو دیوار؟
- تو تا حالا زره منو دیدی؟
- صدای چی بود؟
- پام گیر کرد به شیلنگ آب... ایجا هی هی میکنن بچه ها. میگم یه لامه, به منه...چه طوری نوه ی گلم؟
- رفتی زیر زمین واسه چی ؟
- تو گفتی برو زره تو وردار بیار
- من گفتم دم کافه تاتر سرم خورد به دیوار...نه... در...نه... آهان تو کافه عکس...نمی دونم سرم کجا خورد...
- شبا زود می خوابی ؟
- یه چیزی خورد تو سرم و خوابم برد... تازه بیدار شدم.
- تلفن زنگ می زنه.
- دیروز پنجشنبه بود چرا امروز هم پنجشنبه اس؟
- تلفونو بردار...